» مدل های لباس اسلامی (مانتو شال روسری)

مدل های لباس اسلامی (مانتو شال روسری)
 

مدل مجلسی ۲۰۱۱, مدل مجلسی, مدل مهمانی, مدل های زیبا از کت و دامن, مدل های کت و دامن, مدل های متفاوت کت و دامن, مدل کت و دام ن زنانه, مدل کت و دامن, مدلهای کت و دامن, هند, پارچه, پیکسباران, پیراه, ژورنال کت و دامن, ژورنال کت و دامن جدید, ژورنال کت و دامن۹۰, ژورنال لباس, ژورنال های کت و دامن۲۰۱۱, کت, کت زنانه, کت و دامن با کمر زیبا, کت و دامن با یقه چین دار صورتی, کت و دامن تنگ آبی, کت و دامن تنگ با طرح پوست ماری نقره ای, کت و دامن مجلسی, کت و دامن مجلسی ۲۰۱۱, کت و دامن های ۲۰۱۱, کت و دامن های دخترانه۲۰۱۰, کت و دامن های شیک , مدل لباس اسلامی , لباس اسلامی جدید و زیبا

ادامه نوشته

رمان بسیار زیبا و خواندنی هنوز نگران است برای موبایل

کتابی که امروز برای شما آماده کرده ایم رمان بسیار زیبا و خواندنی هنوز نگران است. این کتاب با فرمت جاوا هم اکنون آماده دریافت میباشد.




کتاب نگران موبایل
به ادامه بروید
 
قابل اجرا برروي تمام گوشي هاي داراي پلتفرم جاوا مانند : بيشتر گوشي هاي نوکيا و سوني اريکسون و سامسونگ و ال جي و.....
رمان خواندني رمان عاشقانه موبايل رمان هاي جاوا رمان هاي جذاب موبايل رمان هاي موبايل کتاب الکترونیک موبایل کتاب رمان موبایل کتاب عاشقانه جاوا کتاب عاشقانه موبايل کتاب موبايل کتاب هاي موبايل کتاب های موبایل کتاب همراه
ادامه نوشته

عکس های سه بعدی موبایل

oO برای تماشا به [ ادامه ی مطلب ] بروید. Oo

3d, 3D wallpaper mobile, تصاویر پس زمینه موبایل, تصویر موبایل, سه بعدی, عکس بعدی, عکس سه, عکس سه بعدی, عکس موبایل, عکس های سه بعدی, عکس های موبایل, عکس پس زمینه, عکس پس زمینه موبایل, عکس چند بعدی, عکسهای موبایل, موبایل, پس زمینه موبایل, پس زمینه موبایل سه بعدی, پس زمینه های سه بعدی موبایل, پس زمینه های موبایل, چند بعدی

ادامه نوشته

اینجا را ببین و فقط بخند !!!! به مشکلات بخندین

 عکس های خنده دار اینجا را ببین و فقط بخند !!!!  به مشکلات بخندینwww.taknaz.ir

کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!

به ادامه بروید

ادامه نوشته

عکس های اخر طنز9

عکس شطرنج جالب افغانی  !!! ( جالب و دیدنی )
 
Taknaz.ir At site
به ادامه بروید
ادامه نوشته

مرد ناشنوا

روزی بود وروزگاری بود. در شهر مرد نیکوکاری بود. این مرد بسیار مهربان بود و همسایه هایش را دوست می داشت وهمیشه در فکر یاری به در ماندگان بود. این مرد اما ناشنوا بود از سالها پیش گوشهایش سنگین شده بود. بعد هم که پیری به سراغش آمده بود گوشهایش کاملا کر شده بود. ازقضا روزی خبر رسید که یکی از همسایه ها که به تازگی به آن محل آمده است به سختی بیمار و رنجور شده است وحالش به شدت بد است. بیمار جوانی بود خوبروی و خوش اخلاق اما از وقتی که بیمار شده بود بد اخلاق وتندخو شده بود رفتارش با اطرفیانش خیلی بد و تند شده بود.

مرد ناشنوا با خودش گفت« گرچه این همسایه به تازگی به محله ما آمده بود. ومن به خوبی او را نمی شناسم اما وظیفه همسایگی حکم می کند که بروم و سری به او بزنم و عیادتی از او بکنم»

مرد ناشنوا پیش از رفتن به خانه همسایه بیمار نشست و با خودش فکر کرد. مرد ناشنوا باخودش اندیشید «وقتی به عیادت بیمار بروم او حتمآ حرفهایی خواهد زد که من نخواهم شنید. او هم که از کر بودنٍ من خبر ندارد. پس باید پیش از حرکت بنشینم و صحبتهای را که بین من و او رد و بدل خواهد شد. بسنجم و از پیش حرفهایم را تنظیم کنم. وقتی به او سلام کنم بی شک او پاسخ سلامم را خواهد داد و خواهد گفت که به منزل ما خوش آمده ای! پس من باید در پاسخش بگویم سلامت باشید متشکرم! »

مرد ناشنوا باخود اندیشید «وقتی من حالش را بپرسم و او در جواب بگوید که بد نیستم بهترم باید………

مرد ناشنوا باز هم اندیشید «پس از پرسیدن درباره غذایش، درباره طبیبش می پرسم و او حتما خواهد گفت که طبیبش فلان پزشک است، آنوقت من باید بگویم: ماشالله که قدمش مبارک است. این حاذق را من میشناسم، حتما معالجه ات میکند و حالت به زودی خوب خوبی میشود و راحت میشوی از دردا»

مرد ناشنوا همین گونه، صحبتهایی را که ممکن بود با بیمار داشته باشد، پیش خود سنجید و پاسخهایی را از پیش آماده کرد و به راه افتاد. چون به خانه همسایه بیمارش رسید، سلام کرد. بیمار نالید و گفت: علیک السلام!

مرد ناشنوا گفت «متشکرم. سلامت باشی!!! »

بیمار با تعجب به مرد ناشنوا نگریست، که او از چه بابت از من تشکر میکند!

مرد ناشنوا پرسید «خوب، همسایه عزیز حالت چطور است؟»

بیمار از درد نالید و گفت «دارم میمیرم، این درد عاقبت مرا می کشد! »

مرد ناشنوا که پاسخ را از پیش آماده کرده بود، بلا فاصله گفت«خدا را شکر! الحمد لله…..»

مرد ناشنوا در دل گفت : «تا اینجا که خوب پیش رفته ام. حالا بهتر است که بپرسم طبیبش کیست؟»

بیمار که دیگر از شدت خشم، طاقت از دست داده بود، با عصبانتیت فریاد زد:«طبیبم عزراییل است! جناب عزراییل!»

مرد ناشنوا به گمان اینکه بیمار نام طبیبی را گفته است، لبخندی زد و با مهربانی گفت:

«قدمش مبارک. من این طبیب را خوب می شناسم. در کارش بسیار ماهر واستاد است. برای معالجه هر بیماری برود، ممکن نیست در کارش ناموفق باشد او حتما تورا از درد ورنج راحت می کند!!»

بیمار از شدت خشم سرخ شد وزرد شد. سینه اش پُر از درد شد. اما دم نزد و هیچ نگفت. فهمید که اگر بیشتر با آن مرد گفتگو کند، بیشتر عصبانی خواهد شد و ممکن است که حرفهای تاراحت کننده تری از آن مرد دیوانه بشنود. مرد ناشنوا خدا حافظی کرد وبیرون آمد. توی کوچه، دستهایش را بر آسمان بُرد و گفت:

«خدا رو شکر که بخیر گذاشت. همان گونه که می خواستم شد. خوب شد که جوابها را از پیش آماده کردم، و گرنه آبرویم می رفت!!:»

خدای من، از کارَت دست نکش!

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی‌‌اش آمده است. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:

- در این کارگاه فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چطور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری آتش روشن کرد و ادامه داد:

- گاهی فولادی که به دستم می رسد نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که از این فولاد هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

- می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی‌فایده پرتاب نکن.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

چه میکنه صداقت…

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت که تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند. وقتی که خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد زیرا او می دانست که دخترش مخفیانه عاشق شاهزاده است.

او این خبر را به دخترش داد. دخترش گفت که او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو بختی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند اما فرصتی است که دست کم برای یک بار هم که شده او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرارسید و شاهزاده به دختران گفت: به هریک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملکه آینده چین می شود. آن دختر هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و آنان راه گلکاری را به او آموختند. اما بی نتیجه بود و گلی نرویید. روز موعود فرا رسید دختر با گلدان خالیش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام با گل زیبایی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدانهای خود حاضر شدند. شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد که دختر خدمتکار، همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده گفت: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراطور می کند؛

گل صداقت …………

زیرا چیزی که به شماها داده بودم دانه نبود بلکه سنگریزه بود. آیا امکان دارد گلی از سنگریزه بروید؟؟؟!!!!

پیغام رسان شوم!




مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج ازخانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیر باعث مرگ اوشد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگ او شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه اینقدر کار کردند؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؛ آب برای چه؟
- برای انکه آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فکرمی کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان!
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان مرد. بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

اخراج پروفسور آمریکایی از عربستان به دلیل ارائه این عکس با حال

مسوولان دانشگاه “الطائف” عربستان از ارائه کامل مقاله ای که به صورت کنفرانس در سالن این دانشگاه از سوی یک پروفسور آمریکایی در حال برگزاری بود، جلوگیری کردند، چرا که با ارائه آن مردم سعودی زیر سؤال قرار می گرفتند.

سگ

 

این مقاله که درباره تأثیر محیط و شرایط آب و هوایی بر روی حیوانات بود، حاوی تصویری گرافیکی از یک سگ آمریکایی بود که روی سر آن چفیه عرب ها بود و با نشان دادن آن در حین ارائه کنفرانس، بیشتر استادان و دانشجویان این دانشگاه به این تصویر اعتراض کرده و همین امر باعث شد که این پرفسور آمریکایی سالن دانشگاه و بعد از آن عربستان را ترک کند.

 

“ژوزف ویلیامز” پرفسور و استاد دانشگاه ایالت “اوهایو” آمریکا سعی می کرد با ارائه این کنفرانس تأثیر محیط بر روی سگی که در ۲ کشور، آمریکا و عربستان زندگی می کند را مورد بررسی و تحلیل قرار دهد و اعلام کند که شرایط محلی بر روی سگ تأثیر گذار است، اما این مسوولان و استادان عربستانی این تصویر را نوعی توهین به مردم این کشور و ضربه زدن به حیثیت خود می دانستند.